هرمز و بابالمندب؛ گلوی نظم آمریکایی زیر تیغ محور مقاومت
به گزارش گزارشِ هنر، در سیاست بینالملل، بعضی نقاط روی نقشه فقط موقعیت نیستند؛ سرنوشتاند. تنگه هرمز و بابالمندب از این جنساند. این دو آبراه باریک، شریانهای اصلی انرژی و تجارت جهاناند و هر تحولی...
به گزارش گزارشِ هنر، در سیاست بینالملل، بعضی نقاط روی نقشه فقط موقعیت نیستند؛ سرنوشتاند. تنگه هرمز و بابالمندب از این جنساند. این دو آبراه باریک، شریانهای اصلی انرژی و تجارت جهاناند و هر تحولی در آنها، فقط یک خبر منطقهای نیست؛ یک زلزله راهبردی است. آنچه در ماههای اخیر رخ داد، یک جابجایی ساده در توازن قدرت نبود. یک گسست تاریخی بود. بسته شدن هرمز و سپس تسلط انصارالله بر بابالمندب، معادلات قدرت در غرب آسیا را از بنیان دگرگون کرد. این گزارش میکوشد از سطح اخبار عبور کند و عمق استراتژیک این رویدادها را برای محور مقاومت و آینده نظم جهانی واکاوی کند.
هرمز: از تهدید تا اهرم بیدار
سالها، بسته شدن تنگه هرمز در ادبیات سیاسی بیشتر یک تهدید انتزاعی بود؛ چیزی که کارشناسان درباره عواقبش گمانهزنی میکردند، اما کمتر کسی اجرای آن را ممکن میدانست. اما این تهدید امروزه به واقعیت بدل شد. برخلاف تحلیلهای اولیه که چنین اقدامی را غیرقابل اجرا یا فاقد صرفه راهبردی میدیدند، ایران آن را عملیاتی کرد و نتیجه، فراتر از انتظار بود.
پیامد اقتصادی آن، آنی و ویرانگر بود. قیمت نفت جهش کرد و بازارهای جهانی دچار شوک عرضه شدند. اما هدف اصلی استراتژیستها، تنها گران کردن نفت نبود. هدف والاتر، تضعیف حداکثری هژمونی آمریکا در منطقه بود. حضور آمریکا در خلیج فارس، همواره بر دو پایه استوار بوده است: تضمین جریان آزاد انرژی و مهار ایران. بسته شدن هرمز، هر دو پایه را متزلزل کرد.
پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه تحت فشار قرار گرفتند و کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس دریافتند که دیگر نمیتوانند امنیت خود را از پشت ویترینهای غرب بخرند. این درک، به تدریج به کمرنگتر شدن حضور نظامی آمریکا و تقویت گفتمان امنیت درونزا در منطقه منجر شد. بنابراین، بسته شدن هرمز یک کارت بازی راهبردی بود که ایران به دست آورد؛ اهرمی که نشان داد میتواند با استفاده از مزیت جغرافیایی خود، هزینههای حضور آمریکا را به طور غیرقابل تحملی افزایش دهد و هژمونی این کشور را در یکی از حیاتیترین مناطق جهان به چالش بکشد.
بابالمندب: برگ برندهای که انصارالله رو کرد
در حالی که جهان هنوز در شوک بسته شدن هرمز بود، تحولی دیگر در حال وقوع بود که معادلات را پیچیدهتر کرد. در یمن، انصارالله با یک عملیات نظامی برقآسا، نه تنها مناطق از دست رفته را بازپس گرفت، بلکه کنترل کامل تنگه بابالمندب را نیز به دست آورد. این یک پیروزی نظامی ساده نبود؛ یک شاهکار ژئوپولیتیک بود.
انصارالله با تسلط بر جزیره پریم، بندر موخا و جزایر یمن در دریای سرخ، در عمل کنترل یکی از مهمترین گلوگاههای تجاری جهان را در دست گرفت. اهمیت این تنگه زمانی دوچندان میشود که بدانیم با اختلال در تنگه هرمز، بسیاری از نفتکشها و کشتیهای تجاری به مسیر دریای سرخ روی آورده بودند. انصارالله با این اقدام، دو کارت راهبردی را همزمان در دست گرفت:
نخست، اهرم فشار بر عربستان. این گروه بلافاصله اعلام کرد که صادرات نفت عربستان از طریق دریای سرخ را تحریم کرده است. این به آن معناست که عربستان، بزرگترین صادرکننده نفت جهان، نمیتواند از خط لوله ینبع به عنوان مسیر جایگزین برای دور زدن تنگه هرمز استفاده کند. در نتیجه، نفت عربستان برای رسیدن به بازارهای جهانی باید قاره آفریقا را دور بزند که هزینهای گزاف و غیراقتصادی دارد.
دوم، تضمین امنیت محور مقاومت. کنترل بابالمندب به ایران و متحدانش این توانایی را میدهد که در صورت لزوم، یک «دومینو» از اختلالات را در دو نقطه کلیدی تجارت جهانی ایجاد کنند. این وضعیت، موقعیت چانهزنی محور مقاومت را در هر مذاکره سیاسی یا نظامی به شدت تقویت میکند.
بازی دو گلوگاهی: واشنگتن بین دو آتش
اکنون واشنگتن با یک معمای راهبردی پیچیده روبرو است. استراتژی سنتی آمریکا در منطقه، مبتنی بر حفظ جریان آزاد انرژی و مهار ایران بوده است. اما با بسته شدن هرمز و تسلط انصارالله بر بابالمندب، این استراتژی در دو جبهه همزمان به چالش کشیده شده است.
از یک سو، آمریکا با یک شوک انرژی مواجه است که اگر بیش از یک فصل طول بکشد، میتواند به یک بحران تورمی فراگیر و حتی رکود در اقتصاد جهانی منجر شود. از سوی دیگر، این کشور ناچار است که منابع نظامی خود را برای مقابله با انصارالله در یمن و تضمین امنیت دریای سرخ به کار گیرد، در حالی که همزمان با ایران در خلیج فارس درگیر است. این «فرسایش راهبردی» در دو جبهه، دقیقاً همان چیزی است که محور مقاومت به دنبال آن است.
نشانههای این فرسایش را میتوان در بحثهای اخیر درباره کاهش نیروهای نظامی آمریکا در خاورمیانه مشاهده کرد. این بحثها، نه از سر خیرخواهی، بلکه از سر ناچاری و درک این واقعیت است که هزینههای حضور نظامی گسترده در منطقه، با توجه به تهدیدات جدید، به شدت افزایش یافته و بازدهی راهبردی آن کاهش پیدا کرده است.
فرسایش هژمونی و تولد نظم جدید
تحولات اخیر، یک واقعیت انکارناپذیر را به نمایش گذاشت: عصر هژمونی بیچون و چرای آمریکا در غرب آسیا به پایان رسیده است. تسلط همزمان محور مقاومت بر تنگه هرمز و بابالمندب، نه یک پیروزی تاکتیکی، بلکه یک پیروزی استراتژیک است که ماهیت بازی قدرت در منطقه را تغییر داده است. این دو گلوگاه، اکنون به ابزارهای قدرتمندی در دست محور مقاومت تبدیل شدهاند که میتوانند در هر لحظه، اقتصاد جهانی را تحت فشار قرار دهند و هزینههای هرگونه ماجراجویی نظامی را برای دشمنانشان غیرقابل تحمل کنند.
در این بازی دو گلوگاهی، کلید اصلی، دوام و پایداری است. همانطور که رهبران مقاومت بارها تأکید کردهاند، این یک جنگ فرسایشی است و در نهایت، طرفی که بتواند فشارها را بیشتر تحمل کند و از اهرمهای خود هوشمندانهتر استفاده کند، برنده میدان خواهد بود. اکنون این محور مقاومت است که برگهای برنده را در دست دارد و میتواند سرنوشت منطقه و فراتر از آن را رقم بزند.
مقاومت؛ نگهبان جدید شریانها
جغرافیا دیگر فقط یک واقعیت طبیعی نیست؛ به سلاحی راهبردی در دست مقاومت تبدیل شده است. تنگه هرمز و بابالمندب، دو گلوگاهی که سالها نماد سلطه غرب بر انرژی و تجارت جهان بودند، امروز به اهرمهای فشار محور مقاومت بدل شدهاند. این تغییر، نه موقتی است و نه تاکتیکی. یک جابجایی تاریخی در نظم قدرت است.
آمریکا و متحدانش میتوانند این واقعیت را انکار کنند، اما نمیتوانند از پیامدهای آن فرار کنند. دوران تحمیل اراده از پشت ناوهای جنگی و پایگاههای نظامی به سر آمده است. در نظم جدید، آنکه گلوگاهها را در دست دارد، اهرمها را در دست دارد. و امروز، این محور مقاومت است که نفس جهان را در دست گرفته است.
