از ساحل یمن تا قلب سعودی
به گزارش گزارشِ هنر، آزادسازی بندر راهبردی مخا و افزایش اشراف دولت مرکزی یمن بر تنگه بابالمندب، تنها یک جابهجایی در نقشه نظامی جنگ یمن نیست، این تحول میتواند مجموعهای از معادلات نظامی، اقتصادی و...
به گزارش گزارشِ هنر، آزادسازی بندر راهبردی مخا و افزایش اشراف دولت مرکزی یمن بر تنگه بابالمندب، تنها یک جابهجایی در نقشه نظامی جنگ یمن نیست، این تحول میتواند مجموعهای از معادلات نظامی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی را در سواحل دریای سرخ و حتی فراتر از آن تحت تأثیر قرار دهد.
مقامات یمنی اعلام کردند: در شرایط فعلی قصدی برای انسداد تنگه بابالمندب ندارند، اما همین افزایش تسلط بر یکی از مهمترین گلوگاههای تجارت دریایی جهان، بلافاصله واکنش بازار انرژی را به همراه داشته و قیمت نفت را حدود هفت دلار افزایش داده است؛ قیمت نفت از محدوده ۱۰۳ دلار به حدود ۱۱۰ دلار رسیده است.
اهمیت این عدد تنها در رقم آن نیست. نفت ۱۱۰ دلاری همان محدودهای است که در گذشته، یکی از عوامل فشار بر طرف مقابل برای کاهش شدت درگیری و حرکت به سمت آتشبس در جنگ چهل روزه محسوب میشد، بنابراین رسیدن دوباره نفت به این سطح، آن هم بدون شکلگیری یک جنگ تمامعیار جدید، میتواند نشانهای از تغییر در محاسبات اقتصادی و امنیتی بازیگران منطقه باشد.
یمن نیز اعلام کرده است: عملیات در ساحل غربی به پایان رسیده است. در جنوب، جبهه عدن و در شرق، جبهه مأرب همچنان تحت تأثیر هراس نیروهای همسو با عربستان از قدرت مقاومت، کمتحرک ماندهاند و تنها جبههای که سعودی توانسته در آن تحرک بیشتری ایجاد کند، جبهه شمالی است.
به این ترتیب، میتوان تصویر میدان را چنین ترسیم کرد: مقاومت در غرب با یک پیروزی نظامی، ابتکار عمل را به دست گرفته و اثر روانی این پیروزی به جبهههای جنوبی و شرقی نیز سرایت کرده است. در مقابل، عربستان تلاش دارد از جبهه شمالی بهعنوان آخرین اهرم فشار زمینی استفاده کند.
اگر ریاض به محاصره و بمباران ادامه دهد، احتمال گسترش عملیات مقاومت به جبهه شمالی افزایش پیدا خواهد کرد؛ جبههای که ویژگی مهم آن اتصال مستقیم به خاک عربستان است و هرگونه پیشروی در آن میتواند جنگ را از مرزهای یمن عبور داده و به داخل سرزمین سعودی بکشاند.
چرا بندر مخا اهمیت دارد؟
یکی از الگوهای شناختهشده در رویارویی با جریانهای مقاومت، تلاش برای محاصره اقتصادی و قطع مسیرهای ارتباطی آنهاست؛ از بستن گذرگاههای زمینی گرفته تا کنترل بندرها و محدود کردن رفتوآمد تجاری.
درباره یمن نیز حدود یک دهه پیش، نیروهای مخالف مقاومت با تصرف بندر مخا، واقع در دهانه شمالی بابالمندب، تلاش کردند حلقه محاصره را تکمیل کنند. هدف، ایجاد یک مسیر پیشروی به سمت الحدیده و در نهایت قطع ارتباط انصارالله با دریا بود.
اکنون با خروج این بندر از کنترل نیروهای مورد حمایت دشمن، چند تحول مهم شکل گرفته است.
نخست؛ تهدید زمینی علیه الحدیده کاهش پیدا میکند.
بندر الحدیده بهطور تقریبی تنها مسیر مستقیم و مهم دسترسی مقاومت یمن به دریا محسوب میشد و نیروهای مستقر در مخا و جنوب استان الحدیده از مهمترین ابزارهای تهدید زمینی علیه آن بودند، با از دست رفتن مخا، این فشار زمینی درعمل خنثی یا دستکم به میزان قابل توجهی کاهش یافته است.
دوم؛ طول خطوط ساحلی تحت کنترل دولت مرکزی افزایش پیدا میکند.
تا پیش از این، خطوط ساحلی تحت کنترل دولت مرکزی بهطور عمده به بخش شمالی استان الحدیده محدود بود. گسترش این محدوده، تنها یک تغییر جغرافیایی نیست، بلکه به معنای افزایش مسیرهای بالقوه برای دور زدن محاصره و ایجاد ارتباطات دریایی پنهانتر است.
سوم؛ اثرگذاری یمن بر شاخ آفریقا افزایش پیدا میکند.
مخا تنها در جغرافیای یمن معنا ندارد. سواحل غربی این کشور به شاخ آفریقا نزدیک است و افزایش حضور و نفوذ یمن در این منطقه میتواند دامنه ارتباطات آن با شرق آفریقا را گسترش دهد.
در سوی دیگر، رژیم صهیونیستی و امارات در تلاش برای ایجاد جای پای اطلاعاتی و نظامی در سومالیلند هستند و ترکیه نیز بهعنوان یکی از بازیگران نزدیک به عربستان، در سومالی حضور دارد، بنابراین افزایش دسترسی و اشراف یمن بر این بخش از ساحل، میتواند به تدریج معادلهای فراتر از مرزهای این کشور ایجاد کند.
چهارم؛ بابالمندب از منظر نظامی برای یمن قابل دسترستر میشود.
با حرکت به سمت جنوب، فاصله ساحل یمن تا بخشهایی از مسیر عبور کشتیها در بابالمندب کاهش پیدا میکند، این مسئله از نظر نظامی اهمیت زیادی دارد، زیرا حتی اگر بخشی از رادارها و سامانههای موشکی مورد حمله قرار گیرند، کاهش فاصله میتواند امکان شناسایی، رهگیری و اثرگذاری بر شناورها را با تجهیزات سادهتر نیز افزایش دهد.
در واقع، هرچه عرض منطقه عملیاتی کاهش پیدا کند، وابستگی مقاومت به تجهیزات پیچیده برای نظارت و کنترل نیز کمتر میشود.
بازگشت گزینه توقیف کشتیها
در ماههای نخست جنگ طوفانالاقصی، مقاومت یمن توانست با توقیف بعضی کشتیهای تجاری مرتبط با رژیم صهیونیستی، یک معادله جدید در دریای سرخ ایجاد کند. حملات هوایی، عملیات پهپادی و اعزام ناوهای جنگی تلاش کرد این ظرفیت را محدود کند.
نزدیکتر شدن خطوط ساحلی تحت کنترل مقاومت به بابالمندب، بار دیگر گزینه توقیف یا رهگیری شناورها را به یک ابزار قابل استفادهتر تبدیل میکند.
اهمیت این مسئله زمانی روشنتر میشود که بدانیم حدود ۱۲ درصد از تجارت دریایی جهان از مسیر بابالمندب عبور میکند؛ مسیری که اهمیت آن برای اروپا، شمال آفریقا و کشورهای حاشیه دریای سرخ و خلیج فارس، دوچندان است.
بنابراین هر تغییری در سطح امنیت این تنگه، پیش از آنکه به یک مسئله تنها یمنی تبدیل شود، به بازار انرژی، حملونقل دریایی و اقتصاد کشورهای متکی بر این مسیر سرایت میکند.
جنگی که از دریا به زیرساختها رسیده است
تحولات اخیر یمن را نمیتوان جدا از الگوی گستردهتر جنگ دریایی و جنگ زیرساختی در منطقه بررسی کرد.
در جنگ دریایی، ایران در مقاطعی بهطور مستقیم ناوگان دریایی دشمن را با موشکهای بالستیک هدف قرار داده و حتی در یک مورد، ناوگروه یک ناو هواپیمابر در فاصله حدود ۵۰۰ کیلومتری سواحل ایران هدف حمله قرار گرفت. انهدام یک شهپاد، به غنیمت گرفتن یک زهپاد و تداوم سرنگونی پهپادهای دشمن در منطقه هرمز نیز بخشی از این روند بوده است.
همزمان، ایران حملات خود علیه شناورهای متخلف در تنگه هرمز را ادامه داده و از احتمال گسترش محدوده اعمال محدودیت به سمت شرق تنگه سخن گفته است.
استدلال تهران این است که با نقض اصل «عبور بیضرر» از سوی برخی شناورها و ایجاد محاصره در آبهای دریای عمان، امکان اعمال محاصره متقابل در این محدوده ایجاد شده است.
در چنین شرایطی، تصرف مخا از سوی مقاومت یمن را نیز باید بخشی از همین تغییر در مفهوم جنگ دریایی دانست؛ جنگی که دیگر تنها به ناوها و موشکهای ضدکشتی محدود نیست و در آن، بندر، مسیر تجاری، ساحل، اطلاعات و زیرساخت اقتصادی همگی به بخشی از میدان نبرد تبدیل شدهاند.
ضربه به زیرساخت؛ جایی که جنگ میتواند وارد زندگی روزمره شود
در حوزه جنگ زیرساختی نیز در حال حاضر تصویر بهطور کامل یکطرفه نیست.
در حالی که حملات دشمن نتوانسته است، آسیب تعیینکنندهای به زیرساختهای مقاومت وارد کند، حملات نیروهای مقاومت یمن توانسته تأسیسات نفتی عربستان را هدف قرار دهد.
در سرزمینهای اشغالی نیز اعلام شده که افزایش ناگهانی میزان جلبکهای موجود در آب دریا، فعالیت بخشی از تأسیسات آبشیرینکن را مختل کرده است. فارغ از چگونگی وقوع این اتفاق، اهمیت مسئله آب برای رژیم صهیونیستی بسیار بیشتر از یک مشکل فنی مقطعی است.
آب برای اداره جمعیتی بیش از ۱۰ میلیون نفر و حفظ بسیاری از زیرساختهای حیاتی این رژیم ضروری است. از سوی دیگر، تلاش برای تثبیت جمعیت در شمال و جنوب سرزمینهای اشغالی، وابستگی بیشتری به زیرساختهای آب و کشاورزی ایجاد کرده است.
در عربستان نیز هدف قرار گرفتن پالایشگاهها، میتواند پیامدهایی فراتر از کاهش تولید نفت خام داشته باشد. اختلال در پالایش به معنای کاهش تولید فراوردههایی همچون گازوئیل است؛ فراوردههایی که کمبود آنها میتواند مستقیم بر حملونقل، صنعت و زندگی روزمره اثر بگذارد.
نمونه روسیه نیز نشان داد که جنگ انرژی همیشه با نفت خام سنجیده نمیشود. حمله به پالایشگاهها میتواند همزمان بازار نفت و بازار فراوردههای نفتی را تحت تأثیر قرار دهد و حتی در شرایط کاهش قیمت نفت خام، بازار گازوئیل را با بحران روبهرو کند.
چرا سعودی از یمن میترسد؟ پاسخ را باید در جغرافیا جستوجو کرد
برای فهم عمق نگرانی عربستان از تحولات یمن، تنها نباید به مرزهای سیاسی امروز نگاه کرد. بخشی از پاسخ در «جغرافیای تاریخی» منطقه نهفته است.
سواحل شرقی دریای سرخ، از جنوب شام تا عربستان و یمن، از گذشته در قالب منطقهای گسترده با نام «تهامه» شناخته شدهاند. این منطقه نهتنها از نظر جغرافیایی، بلکه از منظر جمعیتی و مهاجرتی نیز پیوستگی تاریخی داشته است.
بخش مهمی از قبایل یمنی در طول تاریخ از جنوب به سمت شمال حرکت کردهاند. اوس و خزرج، قبایلی که بعدها بهعنوان انصار در صدر اسلام شناخته شدند، ریشه در قبیله ازد یمن داشتند. قبایل دیگری همچون کلب و غسان نیز با ریشههای یمنی، در دورههای مختلف تاریخی در شام و سرزمینهای اطراف آن نفوذ سیاسی و نظامی پیدا کردند.
پیش از اسلام نیز قبایلی همچون کنده و لخم با مهاجرت از یمن در جنوب عراق حکومتهایی تشکیل دادند، یمن در تاریخ منطقه تنها یک کشور در جنوب شبهجزیره عربستان نبوده است؛ این سرزمین در مقاطع مختلف، یک منبع مهم جمعیتی، سیاسی و تمدنی برای بخش بزرگی از غرب آسیا بوده است، از این منظر، نگرانی سعودی از یمن تنها به موشک و پهپاد بازنمیگردد.
آلسعود خاستگاه اصلی خود را در نجد دارد و عربستان کنونی در فرایندی تاریخی با گسترش قلمرو و تصرف حجاز و سپس بخشهایی از یمن، از جمله عسیر، جازان و نجران، شکل گرفته است.
از همینرو، هرگونه تحول بنیادین در یمن میتواند برای ریاض تنها یک شکست خارجی نباشد؛ بلکه میتواند معادلات جمعیتی، سیاسی و امنیتی در جنوب و غرب عربستان را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
تهامه نیز در این میان اهمیت ویژهای دارد، زیرا از نظر تاریخی و جغرافیایی، مسیر اتصال یمن به شمال است و همین ویژگی، حساسیت عربستان نسبت به تحولات ساحلی یمن را افزایش میدهد.
این نگرانی البته تنها متوجه سعودی نیست. از نگاه رژیم صهیونیستی نیز گسترش نفوذ یمن در این محور، بهدلیل پیوند جغرافیایی تهامه با جنوب شام و فلسطین، اهمیت مضاعف دارد. ورود صنعا به معادلات جنگ غزه نشان داد که این پیوند تاریخی میتواند در شرایط جدید، به یک پیوند سیاسی و نظامی نیز تبدیل شود.
مخا و پایان یک پروژه؛ طارق عفاش در کجای معادله قرار میگیرد؟
در سال ۲۰۱۴، مقاومت یمن موفق شد صنعا را تحت کنترل خود درآورد و دولت عبدربه منصور هادی، متحد عربستان، از مرکز قدرت کنار رفت.
علی عبدالله صالح، رئیسجمهور پیشین یمن که از سیاست عربستان علیه خود ناراضی بود، در مقطعی با مقاومت وارد ائتلاف شد؛ ائتلافی که البته در سال ۲۰۱۷ شکست خورد و صالح در جریان شورش علیه دولت مرکزی کشته شد.
با وجود مرگ صالح، بخشهایی از ارتش و حزب کنگره ملی همچنان در کنار مقاومت باقی ماندند.
در این میان، طارق محمد عبدالله صالح، برادرزاده علی عبدالله صالح، مسیر دیگری را انتخاب کرد. او پس از تحولات سال ۲۰۱۷، با گردآوری بخشی از نیروهای وفادار به عموی خود، گروهی تحت عنوان «مقاومت وطنی» تشکیل داد و با حمایت عربستان و امارات تلاش کرد جایگاه مستقلی در معادلات یمن به دست آورد.
برای چنین گروهی، داشتن یک جغرافیای مهم نه یک امتیاز، بلکه شرط اثبات موجودیت بود؛ مخا همان نقطهای بود که میتوانست این نقش را ایفا کند.
تصرف بندر مخا به طارق عفاش اجازه داد از مناطق تحت کنترل جداییطلبان جنوب فاصله بگیرد، در ساحل غربی صاحب یک پایگاه جغرافیایی مهم شود و با نزدیک شدن به الحدیده، خود را بهعنوان بازیگری مؤثر به ریاض و ابوظبی معرفی کند.
اکنون با از دست رفتن این منطقه، نهتنها ارزش نظامی و سیاسی این گروه کاهش یافته، بلکه ساختار آن نیز با خطر فروپاشی روبهرو شده است.
گزارشها و تصاویر منتشرشده از عدن نیز حاکی از آن است که بخشی از نیروهای فراری این گروه، پس از عقبنشینی از ساحل غربی، حتی اقدام به فروش سلاحهای خود کردهاند؛ تصویری که بیش از آنکه تنها یک شکست تاکتیکی باشد، میتواند نشانهای از فروپاشی روحیه و انسجام یک نیروی نیابتی باشد.
هالیوود رسانهای و واقعیت میدان
همزمان با سقوط مواضع نیروهای مورد حمایت عربستان، یک نبرد دیگر نیز در فضای رسانهای جریان داشت.
لشکر رسانهای دشمن تلاش کرد تصویر میدان را وارونه نشان دهد؛ تصاویری از «پیشروی» منتشر شد و حتی برخی جریانهای همسو در داخل، با مقایسه تحولات یمن و سقوط دولت بشار اسد، مدعی شدند سناریوی سوریه در حال تکرار است، اما این مقایسه از اساس محل مناقشه است.
سوریه در آن مقطع نهتنها در حال اجرای یک عملیات گسترده علیه دشمن نبود، بلکه ساختار نظامی و سیاسی آن نیز بهشدت فرسوده شده بود، اما یمن در شرایطی متفاوت قرار دارد؛ صنعا طی سالهای گذشته همزمان با جنگ، توان نظامی و سازمانی خود را حفظ کرده و در میدانهای مختلف از جمله جنگ دریایی و حملات موشکی فعال بوده است.
تصویری که رسانههای دشمن از «پیشروی گسترده» ساختند، بیش از آنکه منعکسکننده واقعیت کل میدان باشد، مربوط به تحرک نیروهای مورد حمایت سعودی از خاک عربستان و برخی مناطق مرزی علیه مواضع شمالی بود، تفاوت جبهه شمال با سایر جبههها نیز همینجاست.
در شمال، عربستان از یک خط پشتیبانی کوتاهتر برخوردار است و میتواند با اتکا به عمق خاک خود، پشتیبانی هوایی و لجستیکی بیشتری در اختیار نیروهای نیابتی قرار دهد، بنابراین آنچه در این جبهه امکان پیشروی ایجاد کرده، بیش از آنکه ناشی از تغییر بنیادین موازنه قدرت زمینی باشد، بهشدت حملات هوایی و هدف قرار گرفتن مواضع ثابت و پادگانهای بزرگ بازمیگردد، اما این مدل جنگ یک محدودیت مهم دارد: دائمی نیست.
نیروی هوایی تا کجا میتواند جنگ را پیش ببرد؟
تجربه هشت سال جنگ عربستان در یمن و جنگ دوازدهروزه رژیم صهیونیستی علیه ایران، نشان داده است که یک کارزار بمباران سنگین و مستمر در عمق خاک طرف مقابل، ظرفیت محدودی دارد.
در هفتههای نخست، مواضع ثابت، پادگانها و مراکز شناختهشده بهراحتی هدف قرار میگیرند، اما با گذشت زمان، میدان نبرد تغییر میکند.
نیروها پراکنده ، مواضع متحرک، جنگ به مناطق کوهستانی، روستاها و شهرها کشیده و شناسایی اهداف دشوارتر میشود، در چنین شرایطی، نیروی هوایی دیگر نمیتواند همان اثر اولیه را ایجاد کند.
به همین دلیل، موفقیتهای فعلی نیروهای مورد حمایت سعودی در شمال را نمیتوان بهمعنای ایجاد یک پیروزی پایدار دانست. اگر جنگ وارد مرحله درگیریهای پراکنده، نامتقارن و شهری شود، مزیت اصلی سعودی یعنی برتری هوایی، بخش قابل توجهی از کارایی خود را از دست خواهد داد.
این همان نقطهای است که نبرد میتواند از «جنگ پادگانها» به «جنگ فرسایش» تبدیل شود؛ جنگی که در آن فاصله جغرافیایی، اطلاعات، لجستیک و توان حفظ نیرو اهمیت بیشتری از حجم بمباران پیدا میکند.
طرحی که از سوریه تا یمن تغییر شکل داد
یکی از نکات قابل توجه در این میان، شباهت برخی طراحیهای عملیاتی در منطقه است.
طرح عملیات نیروهای مسلح مخالف دولت سوریه برای حمله از ادلب به حلب و حتی احتمال سرنگونی دولت دمشق، از تابستان ۱۴۰۲ در حال آمادهسازی بود، اما تحولات هفتم اکتبر اجرای آن را به تعویق انداخت.
در نهایت، این عملیات ساعاتی پس از برقراری آتشبس در جنگ شصتوششروزه لبنان در سال ۲۰۲۴ آغاز شد و تنها ۱۳ روز بعد به سقوط دولت سوریه انجامید، اما در یمن شرایط متفاوت بود.
صنعا برخلاف سوریه از ساختار نظامی و اجتماعی مستحکمی برخوردار بود. از سوی دیگر، ورود مستقیم یمن به جنگ علیه رژیم صهیونیستی و اعمال فشار دریایی بر آن، موجب شد هرگونه تلاش برای فعال کردن جنگ داخلی در یمن، در خدمت هدف اصلی دشمن قرار گیرد.
به همین دلیل، طرح مقابله با یمن نیازمند ترکیبی از محاصره، سازماندهی نیروهای مخالف، تجهیز آنان و فراهم کردن شرایط برای بمباران گسترده بود.
مقاومت یمن به ظاهر تلاش کرد، پیش از آنکه طرح به مرحله نهایی برسد، نقاط ثقل آن را هدف قرار دهد.
حملات پیشدستانه به اتاقهای عملیات، فرماندهان، مراکز حساس و انبارهای سلاح، درعمل بخشی از ساختار فرماندهی و لجستیک نیروهای مهاجم را تحت فشار قرار داد، تفاوت اصلی نیز در حوزه اطلاعات بود.
حملات دشمن به گفته این روایت، بیشتر متکی بر شناسایی لحظهای و تجهیزات گرانقیمت بود، در حالی که مقاومت با تمرکز بر جمعآوری اطلاعات، تلاش کرد خودِ شبکه فرماندهی را پیش از آغاز عملیات گسترده از کار بیندازد.
وقتی فرماندهان اصلی، مراکز عملیات و ذخایر تسلیحاتی هدف قرار گرفتند، نیروهایی که قرار بود عملیات زمینی را اجرا کنند، با خلأ فرماندهی و پشتیبانی روبهرو شدند.
تلاش عربستان برای جبران این خلأ از طریق ارسال کشتیها و کاروانهای زمینی تسلیحات نیز با واکنش مقاومت روبهرو شد.
در کنار این اقدامات، حملات زودهنگام به داخل عربستان نیز اهمیت داشت. ریاض زمانی عملیات خود را آغاز کرد که تأسیسات نفتی و برخی زیرساختهای مهم این کشور، از جمله فرودگاهها و بندرها، پیش از آن زیر فشار حملات قرار گرفته بودند.
آمریکا؛ بازیگری که درحال حاضر نمیخواهد وارد همه جبههها شود
در این میان، نقش آمریکا نیز تعیینکننده است، واشنگتن را نمیتوان از معادلات یمن کنار گذاشت، اما ورود مستقیم آن به میدان فعلی، دستکم در شرایط کنونی، با محدودیتهایی روبهرو است.
جنگ چهلروزه نشان داد که آمریکا برای ورود همزمان به چند جبهه با محدودیت جدی در ذخایر مهمات و توان عملیاتی روبهرو است.
از همینرو، تغییر بیش از حد موازنه به سود مقاومت یمن میتواند واشنگتن را به مداخله مستقیمتر سوق دهد؛ موضوعی که بهظاهر صنعا نیز علاقهای به تحریک آن ندارد و به همین دلیل تلاش میکند حرکت خود را در چارچوب قواعد مشخصی پیش ببرد.
ورود مجدد آمریکا نیز برای واشنگتن بدون هزینه نیست. این کشور پس از درگیری با ایران، برای حفظ بازدارندگی خود نیاز دارد از گرفتار شدن در جنگهای فرسایشی جدید پرهیز کند.
به بیان دیگر، یمن تنها یک جبهه برای آمریکا نیست، مسئله اصلی این است که واشنگتن تا چه اندازه میتواند همزمان چند جبهه را مدیریت کند.
نفت ۱۱۰ دلاری؛ سقف جنگ دیروز، کف بحران امروز
شاید یکی از مهمترین نشانههای تغییر شرایط را بتوان در بازار نفت مشاهده کرد، در آغاز جنگ آمریکا و ایران، قیمت نفت در محدوده ۶۵ دلار قرار داشت و در جریان جنگ تا حدود ۱۱۰ دلار افزایش یافت.
اکنون، بدون آنکه جنگی با همان شدت دوباره آغاز شده باشد، قیمت نفت به همان محدوده ۱۱۰ دلار رسیده است، این یعنی سقف قیمتی جنگ قبلی، در شرایطی که هنوز جنگ جدیدی در نگرفته، به سطح پایه بازار تبدیل شده است.
این تغییر تنها در قیمت نفت دیده نمیشود، رفتار چین نیز نشانهای از تغییر محاسبات بازیگران اقتصادی است. اگر چین در دوره جنگ قبلی با کاهش خرید و استفاده از ذخایر راهبردی تلاش کرد از جهش شدید قیمت جلوگیری کند، اکنون با تغییر شرایط، میزان خرید خود را افزایش داده است.
دلیل روشن است: دولتها میدانند اگر دور تازهای از جنگ آغاز شود، این بار خطر تنها متوجه مسیر انتقال انرژی نیست؛ زیرساختهای اصلی تولید نیز میتوانند وارد میدان شوند.
نمونه تأسیسات رأسدلفان قطر نیز در همین چارچوب قابل توجه است. پس از حمله رژیم صهیونیستی به پارس جنوبی، هدف قرار گرفتن این تأسیسات نشان داد که جنگ انرژی میتواند از تهدید مسیرهای انتقال به هدفگیری مستقیم مراکز تولید برسد؛ مسئلهای که در صورت تداوم، میتواند بخش قابل توجهی از ظرفیت تولید قطر را برای سالها تحت تأثیر قرار دهد.
یک معادله جدید در حال شکلگیری است
تصرف مخا را نباید تنها در قاب یک بندر یا یک عملیات نظامی دید.
مخا نقطهای است که چند خط به یکدیگر میرسند؛ خط ساحلی یمن به بابالمندب، جنگ دریایی به بازار نفت، شکست نیروهای نیابتی به معادلات عربستان و جغرافیای امروز به تاریخ چند هزار ساله منطقه.
با افزایش اشراف مقاومت یمن بر سواحل غربی، تهدید زمینی علیه الحدیده کاهش پیدا میکند، مسیرهای ارتباطی دریایی گستردهتر میشود و فاصله عملیاتی تا بابالمندب کاهش پیدا میکند.
از سوی دیگر، شکست نیروهای مورد حمایت سعودی در غرب، میتواند بر محاسبات نیروهای مستقر در جنوب و شرق نیز اثر بگذارد و جبهه شمال را به نقطه اصلی تلاش عربستان برای تغییر موازنه تبدیل کند.
شمال نیز یک انتخاب ساده برای ریاض نیست، زیرا هرچه جنگ در این جبهه عمیقتر شود، فاصله میان میدان نبرد و خاک عربستان کمتر خواهد شد.
در چنین شرایطی، سؤال اصلی دیگر این نیست که آیا یمن میتواند بر بابالمندب اثر بگذارد یا نه؛ مسئله این است که این اثرگذاری تا چه اندازه میتواند معادله جنگ را از یک منازعه داخلی یمن به یک بحران منطقهای در حوزه انرژی، تجارت و امنیت دریایی تبدیل کند.
مخا شاید یک بندر باشد، اما اهمیت آن در چیزی فراتر از اسکلهها و ساحل آن نهفته است؛ اینجا جایی است که جغرافیا، اقتصاد و جنگ به هم میرسند و هر گلولهای که در ساحل غربی یمن شلیک میشود، بالقوه میتواند پژواک خود را در بازار نفت، مسیرهای تجارت جهانی و حتی محاسبات امنیتی ریاض و تلآویو نشان دهد.
